مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

292

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پس از آن گوهر را گرفته ، دست بيك روى گوهركه سرير در آن نقش كرده بودند ، بنهاد و او را بماليد . سريرى در آنجا حاضر شد . حسن مريم با علاء الدين و زبيده عوديه بر آن سرير بنشستند . و ملكه گفت : اى سرير ، به حق آن نامها كه درين گوهر نقش شده ، ما را به هوا بلند كن . پس سرير ، ايشان را به هوا برداشت و بباديهء برسانيد كه گياه در آنجا نرسته بود . پس ملكه آن روى گوهر را كه صورت خيمه بر آن نقش شده بود ، دست بماليد . در حال ، خيمهء برپا شد و در آن بنشستند . و آنگاه چهار روى ديگر به آسمان كرده ، گفت : به حق نامهاى خدا كه درين باديه ، درختان رسته شود و بگرد درختان ، دريا پديد آيد . در حال ، درختان بروئيد و بگرد درختان ، دريا پديد شد . پس آب نوشيده ، وضو بگرفتند و نماز كردند . آنگاه سه روى گوهر را به آسمان كرده ، گفت : به حق نامهاى خدا كه سفره از براى ما گسترده شود . در حال ، سفرهء گسترده شد كه همه‌گونه خوردنيها در آن سفره حاضر بود . پس خوردنى بخوردند و نوشيدنى بنوشيدند . ايشان را كار بدينجا رسيد . و اما پسر ملك يوحنا چون بنزد پدر درآمد ، او را كشته ديد و ورقهء كه علاء الدين نوشته بود ، بر سينهء او يافت . ورقه را خوانده ، مضمون بدانست و خواهر خود را تفتيش كرده ، پديد نياورد و بسوى كنيسه رفته ، از عجوز ، خواهر را جويان شد . عجوز گفت : از ديروز تا حال نديده‌ام . پس بسوى لشكر بازگشت و ماجرى بايشان بيان كرد . ايشان را سوارى فرمود . آنگاه لشكر سوار گشته ، برفتند تا بخيمه برسيدند . حسن مريم نگاه كرد . ديد گردى پديد آمد كه جهان را فروگرفت . چون گرد بنشست ، از زير گرد ، برادرش با لشكر انبوه پديدار گشتند و ندا همىكردند كه : كجا خواهيد از دست ما جان برد ؟ حسن مريم بعلاء الدين گفت : در جنگ ، ثبات تو چونست ؟ علاء الدين گفت : چنان كه ميخ در خاكستر بكوبند . كه من نه جنگ و جدال توانم و نه نيزه و شمشير شناسم . پس ملكه ، گوهر بدرآورد و آن روى گوهر را كه صورت سوار بر آن نقش بود ، دست بنهاد . در حال ، سوارى آشكار شد و با آن لشكر ، جنگ و جدال هميكرد تا ايشان